what's wrong with you?

پرشین بلاگ فکرکنم یه گندی زده توی آرشیوش..  روش نمیشه اعلام کنه.. بااااورکن!!!

/ 2 نظر / 46 بازدید
stabrag

سلام، دلتنگ این حال و هوا شدم. تو خوبی؟

lazar-nymphet

هيچ‌وقت فککککرش را نمیکردم که یک دلتنگی ابلهانه بشود علت برهم خوردن روال عادی حیاتم، و شاد نزیستن و بی‌رمق بودن و در انتظار عمومی بسربردن و غمی به حجم غم آدم و عالم را به دوش کشیدن بشود همیشه ی بودنم. هزار دلیل هست که امروز بهترین حالت ممکن و البته پاسخ تمام دعاها و انابه هایم به درگاه خداوندی‌ست.. گرچه در صورتی به غایت دیگرگون با آنچه که سالها در شبانگاهان نورانور معتکفانه، در اوبسکوغیته ترین روزگاران نومیدی و حزن، و در بی‌خبرانه ترین دمادم نرمال روزمرّگی، به صد تبصره و تصور از باریتعالیٰ طلبکارانه خواسته‌بودم.. حالا بیشتر از ده سال از آن احوال که نادانسته بنیان امروزم بود فاصله دارم. شايد دوازده سال از جایی ک گمان میبردم شروع قرن عـ*ـق، خوشبختی و چشمه‌ی نور و شور و سرور وَ درگاه قدم نهادنم به زمانه ی پُر ستاره‌ی اکلیلی‌ِ تنفس در جوار آنهایی خواهد بود که از همین پنجره‌ی کوچک باریده بودند روی دفتر دلم و چه مبارک بارانی.. دوستانی زلال با قلبهای پر آرزو و خوش‌آهنگ.. امروز اما از آن خیل وارستگان‌ِ منتخب هیییییچ -حواست هست؟- هییییییچ نمانده که برای مهلتی‌آنی‌حتی از آن لبخندهای مصطلح فیلمهای فرانسوی بنشانیم روی خط همواره بی حالت لبها در برابر هم، و توستالژیک ترین عواطف از سرگذرانده‌ی لا به لای قفسه های کتابفروشی های ناشناخته، يا احتقان و سرفه "غرق در عطر آویشن بوف جام‌جم"، يا پشت میز کافه فلوره با جعبه ‌ی هدیه‌ی هرگزی در دست، يا سرسبزی بوستان طوبیٰ، یا حتی در ازدحام مصلی را تکرار کنیم.. همين حالا تمام حسرتم سنگی شد بر سینه و بغضی که بی اختیار به قدرت صد بمب هیدروژنی قلبم را پاره پاره کرد.. قلبم؛ آنجا که در هزارتوی پستویش غصه ها و تلخی ها و دررردهای جانم را مومیایی کرده بودم.. و تو چه میدانی که حال ناخشنودی‌ِ گنگ‌ِ دوازده سال را در آنی گریه کردن چه دردی بر جان می‌افشاند.. دراختیار من نیست اینکه هرسال در این ساعات سر از این حوالی درمی‌آورم و یک دل سیر خاطرات پاره پاره را از میان دلَمه‌ی زخم‌های بی‌التیام به زجر و زاری بیرون میکشم و غبار میبروبم و آه.. آه ای درد مبارک من، تولدت مبارک. :) *پ.ن- از دست رفتن "عواطف از سرگذرانده‌ی لا به لای قفسه های کتابفروشی های ناشناخته" را دروغ گفتم. 😋 چون اینجا در عبور از سنه ی هشتم حضور عجیب ولي‌نعمت آن خرسندی‌ِ تام نفس می‌کشم.. او که "إنّ ألله صنَعهُ لـي"..ملَكی چنان که گویی پروردگار مثنوی مطالبات بنده‌ی طلبکار را خوانده و به حسن سلیقه‌ی خاص خویش به اجابتش آراسته باشد.. 🤗 تازشم هیچ وخ بهم نگفت خودتو زیاد تحویل نگیر، نگفت دیگه کاری از دستم برنمیاد، هیچ وقت حتی توی غیرمعمول ترین روزهام پشت سرم نگفت این عاطفه ی من نیس.. هیچ وقت نگفت اگر سردرد بگیرم جوابتو نمیدم.. هیچ وقت نهال اعتماد و اتکا و امیدمو خشک نکرد و توی شرایط سخت "ما" رو نفروخت! خلاصه اونی که بشه با خیال راحت کنارش نشست و از کویر جندق گذشت و ترک موتورش پرواز کرد و خندید و خندید و خندید و ناشدنی‌هارو تجربه کرد، توی بارون اون سالها کسی حتی یک تار مو شبیهش نبود.. هاهاهاااا 😄😄😄