تو خود سیمرغ خود باش یا خدای باسط‌الیدین‌بالرحمه‌ی کی بودی شما؟؟

 

نمیدونم چندسال پیش بود، دقیقا همچین روزی؛ فقط میدونم که فرداش تولد حضرت زهرا بود. پاشدم رفتم بیمارستان سینا..ufmgها کشیک جراحی بودن فکرکنم.. از راه نرسیده رفتیم توی حیاط زیر سایه ی یه درخت شاتوت نشستیم.. چقدر حررررف زدیم.. چقدر چیز داشتم برای گفتن.. چقدر خودم بودم.. چقدر میخواستم آدما رو نگه دارم.. قبلش توی ایستگاه روی صندلیای زردش توی گرما و بوی نم اون روزای مترو دستام یخ کرده بود از بس نمیدونستم چی میشه.. چقدر ترسیده بودم و چقدر اون ترس از چیزی که میترسیدم کارگرافتاد و فَوَقَعَ مٰا وَقَع.. 

امروز توی همون ساعت میونه ی روز همونجا بودم.. ولی دیگه دلم نمیخاست بشینم و فکر کنم و بترسم و بلرزم از سرمای حوالی ِمیونه ی تیرماه.. داشتم میرفتم اون بالا که به زندگیم برسم.. گیریم خریدن چهارتا صندلی سبز رامو و یه میز یاسی از تولیدی ناصر، برای بچه های کلاس خونگیم.. 

خونه‌م، زندگیم، دغدغه های به ظاهر حتی "وااا برو بابا چه حوصله‌ایی داری"ایی مثل وارد کردن دنیا به یه زبون دیگه به ذهن چندتا بچه..

چه فرقی داره چی..؟ من از خودم اینطوری راضیَم..

موضوع اینه که امروز که سیزده تیر و شب چهاردهمش بود دیگه اون شب چهاردم چندسال پیش نبود.. شب چهاردهم بود ولی نه از اون شب چهاردهما که از صبح تا فردا غروبش مدام یاد چوب بستنی یادگاری اون روز و دستمال شاتوتی که نگه داشتم و نوشته ی یادگاری توی دفترم بیوفتم یا حتی یادم بیاد که وقتی بدو بدو خودمو تا ساعت چهار رسوندم چیذر، دیدم ای دل غافل امسال استثنائاً برنامه شب میلاد افتاده به فردا.. حالا حتی فرداش و قاب توی ذهنم از بوسیدن پایین سنگ مزار عمومجید که از بالا تماشاش میکردم هم یادم نمیاد..

این روزا لیلا با نیکان‌ش سرخوشه..محبوبه و محجوبه هم با زندگیاشون..اون یکی لیلا هم فکرکنم هیچی از اون روز یادش نباشه.. هرچند دیگه هیچی مهم نیس.. حتی اگه منم یادم نباشه که میگفت اگه حالم خوب نباشه یا سردردا بیان سراغم ممکنه تلفنم خاموش باشه، اونوقت چیکار میکنی..

دنیا به گمونش کار خودشو با ما کرد..ولی بینوا خبر نداره که نه امروز و نه هیچ چهاردهمی نتونست بجز چندصدساعت شبگریه و چند دوره ی آشفتگی و چندسال یخ زدگی روح و دل کاری با من بکنه..

خوش به حالم که امسال همچین شبی فقط به فردا و برق چشمای سهراب و فاطمه‌ها و زینب و باران که از دیدن میز و صندلی جدید کلاسشون ذوق میکنن میخوابم..

گیریم این قطره شور سنگینا جاری باشن، گیریم عادت کرده باشم به این سوگواری..

یه روزی خاطره‌ها مثل پر سیمرغ آتیش میگیرن و خدایی که بلده جواب دعای بنده‌هاشو بده به وعده‌هاش عمل میکنه..

 

 

پ.ن- من از حاصل آتیش پر به پر سیمرغم راضیَم..

پ.پ.ن-  http://dl.nex1music.ir/1396/04/03/Sina%20Sarlak%20-%20Zire%20Saghfe%20Doodi.mp3

پ.پ.پ.ن- همه چی خوبه. بهترینه. صبورم. شاکرم.. ولی یه چیزایی هیچ‌وقت تموم نمیشه. حل نمیشه. محو نمیشه. دست هیچ‌کس نیست.. آدم از تقدیرش اگر خبر داشت شاید اوضاع جور دیگه ای بود..

/ 0 نظر / 40 بازدید